تبليغاتX
Princess of Fantasialand


Princess of Fantasialand

blue sky sailboat

پرسيدم ...

چطور ، بهتر زندگي کنم ؟ 

با كمي مكث جواب داد :

گذشته ات را بدون هيچ تأسفي بپذير ،

با اعتماد ، زمان حالت را بگذران ،

و بدون ترس براي آينده آماده شو .

ايمان را نگهدار و  ترس را به گوشه اي انداز  .

شک هايت را باور نکن ،

وهيچگاه به باورهايت شک نکن .

زندگي شگفت انگيز است ، در صورتيكه بداني چطور زندگي کني .

پرسيدم ،

آخر .... ،

و او بدون اينكه متوجه سؤالم شود ، ادامه داد :

مهم اين نيست که قشنگ باشي ... ،

قشنگ اين است که مهم باشي ! حتي براي يک نفر .

كوچك باش و عاشق ... كه عشق ، خود ميداند آئين بزرگ كردنت را ..

بگذارعشق خاصيت تو باشد ، نه رابطه خاص تو با کسي .

موفقيت پيش رفتن است نه به نقطه ي پايان رسيدن ..

داشتم به سخنانش فكر ميكردم كه نفسي تازه كرد وادامه داد ... :

هر روز صبح در آفريقا ، آهويي از خواب بيدار ميشود و براي زندگي كردن و امرار معاش در صحرا ميچرايد ،

آهو ميداند كه بايد از شير سريعتر بدود ، در غير اينصورت طعمه شير خواهد شد ،

شير نيز براي زندگي و امرار معاش در صحرا ميگردد ، كه ميداند بايد از آهو سريعتر بدود ، تا  گرسنه نماند .

مهم اين نيست كه تو شير باشي يا آهو ... ،

مهم اينست كه با طلوع آفتاب از خواب بر خيزي و براي زندگيت ، با تمام توان و با تمام وجود شروع به دويدن كني ..

به خوبي پرسشم را پاسخ گفته بود ولي ميخواستم باز هم ادامه دهد و باز هم به ... ،

كه چين از چروك پيشانيش باز كرد و با نگاهي به من اضافه كرد :

زلال باش ... ،‌      زلال باش .... ،

فرقي نميكند كه گودال كوچك آبي باشي ، يا درياي بيكران ،

زلال كه باشي ، آسمان در توست .

نوشته شده در جمعه بیستم آذر 1388ساعت 12:24 توسط فرزانه | |

 

امروز صبح كه از خونه ميرفتم بيرون يه بوي نمي به صورتم خورد كه خواب از سرم پريد موقع برگشت هم كه يه باورني باريد كه خيلي عالي بود بارون رو  خيلي دوست دارم كلا  هر چيزي كه مربوط به پائيز باشه برگهاي هزار رنگ , صداي خش خش برگها , بارون , هواي سردش و… همه رو دوست دارم ...

 

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 23:42 توسط فرزانه | |

 بعد از سه چهارروز تعطیلی کسل کننده البته اوایلش خوب بود ولی این اخری ها دلم برای سرکار تنگ شد . اصولا وقتی تعطیلاتی هست شرکت ما پا برجا باید روزهای تعطیل هم بری مخصوصا جمعه ها  از اونجایی که عادت کردم اکثر جمعه ها هم سرکار باشم به قول یه نفر عذاب وجدانم میگریم یه روز بیشتر خونه میمونم نمیرم سرکار 3 روز تعطیلی برام خسته کننده شد اون هم از نوعی که توش مسافرت نداشت . به هر حال خدا رو شکر که این تعطیلی ها گذشت فردا روز از نوع و روزی ازنوع.

البته 13 آذر تولدم بود که اولا مصادف بود با روز جمعه که قبلش 5شنبه است از اونجایی که 5شنبه ها رو خیلی دوست دارم و مصادف با عید و...خیلی خوشحال بودم دوما اینکه کلی کادهای خوشگل مشگل جمع کردم که یکیش از همه تاپ تر بود و کلی تبریک دست همشو ن درد نکنه.

امروز که با خودم فکر میکردم چقدر زمان زود میگذره چه زود یکسال امد و تموم شد واقعا متوجه گذر زمان نمیشم ولی چیزی که هست خیلی خوشحالم از اینکه هر سالی که ارزو میکنم یا خواسته ای از خودم دارم  به 50% از اونها میرسم . هر سال موقع تولدم  خودم رو با سال پیش مقایسه میکنم گاهی که فراموش میکنم همیشه یه جای از ذهنم حکاکی میشه و هرروز بهشون فکر میکنم ولی تونسته تا الان تاثیر گذار باشه  در کل اینکه وقتی فکر میکنم تونستم ادم موفقی باشم این هم به خاطروجود مهربونه خدامه که همیشه و همیشه کمکم میکنه ...

 

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 17:50 توسط فرزانه | |

Hugs

روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد.روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد.تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. بطور اتفاقي درب خانه اي را زد.دختر جوان و زيبائي در را باز كرد.پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و بجاي غذا ، فقط يك ليوان آب درخواست كرد.
  دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد.پسر با تمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت : «چقدر بايد به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چيزي نبايد بپردازي.مادر به ما آموخته كه نيكي ما به ازائي ندارد.» پسرك گفت: « پس من از صميم قلب از شما سپاسگذاري مي كنم»
سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد.پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بيمارستاني مجهز ، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند.
دكتر هوارد كلي ، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگاميكه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بيمار حركت كرد.لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد.در اولين نگاه اورا شناخت.
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش اقدام كند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري ، پيروزي ازآن دكتر كلي گرديد.
آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود.به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چيزي نوشت.آنرا درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود.
زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد.سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد.چيزي توجه اش را جلب كرد.چند كلمه اي روي قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:
«بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است»

پ.ن: از همه عزیزانی با حضور سبزو سرشار از مهر و محبتشون پیام تبریک و نظرات خودشون رو  دادن ممنوم :)

 

نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 23:16 توسط فرزانه | |

 

امروز یه مطلبی رو میخوندم در مورد اینکه  هر کار نیک و مثبت می تونه رو چهره ادمها تاثیربذاره و... خیلی برام جالب امد تا حدودی خودم به این موضوع رسیده بودم ولی با شنیدنش می دونم قطعا اینطوری می تونه باشه.

 به نظرم تنها نمی تونه رو چهره  بلکه روی زندگی و روحمون تاثیر گذاره

خیلی خوبه که هم خودمون رو بیشتر تو مسیر کارهای بهتر و نیک تر قرار بدیم وهم مشوق دیگران  باشیم.

 نمی دونم برای شما هم اینطوریه ؟!

 به این موضوع فکر و تو زندگیمون پر رنگ ترش کنیم

 با فرا رسیدن ماه  رمضان , سر سفره افطار هستن کسانی که نیازمند دعای  ما باشند پس یادمون نره

 مهربان باشیم :)

 

نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 10:30 توسط فرزانه | |

 خداوندا، مرا وسیله صلح خویش قرار ده.
آنجا که کین است ، بادا که عشق آورم.
آنجا که تقصیر است، بادا که بخشایش آورم.
آنجا که تفرقه است، بادا که یگانگی آورم.
آنجا که خطا است ، بادا که راستی آورم.
آنجا که شک است ، بادا که ایمان آورم.
آنجا که نومیدی است ، بادا که امید آورم.
آنجا که ظلمات است ، بادا که نور آورم.
آنجا که غمناکی است ، بادا که شادمانی آورم.
خداوندا، بادا که بیشتر در پی تسلی دادن باشم تا تسلی یافتن.
درپی فهمیدن باشم تا فهمیده شدن.
در پی دوست داشتن باشم تا دوست داشته شدن.
چه با دادن است که می گیریم،
با فراموشی خویشتن است که خویشتن را باز می یابیم،
با بخشودن است که بخشایش به کف می آوریم،
با مردن است که به زندگی برانگیخته می شویم

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 23:13 توسط فرزانه | |


Design By : Night Skin